یادم نمی ره اون روزایی که با با مریض بود

قطره قطره تمام بدنش اب شد زجر کشید درد کشید تا دیگه حرف نمی زد  اولش کم کم چیزی نمی خورد یعنی نتونست که بخوره  مایعات می خورد یه روز دیگه اینا رو می خورد  بر می گردوند

سرفه می کرد انگار راه گلوش بند اومده بود  من اون روزا انگار منگ بودم انگار نه  انگار که بابام بوده

 داره همچین اتفاقی میافته

حالم خوب نبود 4 ماه اول بارداریم بود و اصلا حال و هوای خوبی نداشتم بی  نهایت از همه چیز بدم می اومد بابام اولش که از تهران اومد شیمی درمانی خفیفی داشت راضی بود(بدون اینکه ما در جریان باشیم فقط عشقم می دونست برای اینکه بابام نفهمه داره می میره)

  4 شنبه اومد 5 شنبه خوب بود جمعه خوب بود شنبه صبح ساعت 8 خون ریزی داشت اون قدر خون اومد که نگو بردمیش بیمارستان عمو اومد عشقم نبود

خون ازش گرفتن برای چی الکی فقط زجرش دادن ............

 

/ 0 نظر / 5 بازدید