2

خیلی دلم میخواد بنویسم

چی بنویسم انگار فقط وقتی غم داری میتونی بنویسی و موقع شادی نوشتنت تموم میشه.

نمیشه گفت خیلی خوشحالم. اما وضعیت م شکر خدا خیلی خوبه.

مثل هر ادمی استرس دارم .خوشی دارم. ناراحتی دارم.   دلتنگی دارم.

اما اون غم بزرگی که من و به زانو اورده بود رو ندارم .ایشالله که هیچ وقت نداشته باشم وهیچکس نداشته باشه.

دلم تنگه برای بابام

خیلی زیاد اون قدر که الان وقتی بهش فکر میکنم گریم میگیره .الان که اسمشو اوردم اشکام هم اومد چند وقته خیلی دلم هواشو کرده.

من امیدم به اینه  وقتی که مردم می بینمش اما؟؟

اگه تناسخ حقیقت داشته باشه و اون به زندگی جدید برگشته باشه من چه جوری ببینمش .خیلی دلم هواشو کرده بغلش کنم بوسش کنم حرف بزنم.

خدایا

..

بابای خوبم وقتی بودی نمیدونستم که چه قدر بودنت باعث خوشبختیم ه .باعث دل خوشیم ه. پشت وپناهمی . درسته خدارو دارم بهتر از پدر پناهم بوده .کمکم کرده ولی بابا تو یه چیزی دیگه ای .نمیدونم چرا قدرتوو ندونستم .این قدر زود رفتی تویی که اینقدر به یتیمهای دور اطرافت کمک میکردی حالا همونا سراغ یتیمات نمیان .خواهرای دسته گلم

انگار که نه عمه ای دارند نه عمو ای فقط وقت کندن هستن.

همون عمه که تو برای پسر یتیمش مثل یه پدر بودی نمیدونی با من و زندگیم چه کرد بابای گلم..

غصه نخور میدونم دلتنگ مایی میدونم مارو میبینی.

میدونم و بیشتر از همه غصه ما رو داری.

ازخوابهای که منو خواهرم ف دیدیم.

خیلی ممنون

میدونید من و خواهرام تو یه روزای خاص یه جور خواب و از بابام دیدیم .چند روز بعد که داشتم براش تعریف میکردم دیدم اونم همون روز اون خوابو دیده عین هم  و چند بار دیگه هم دیده.

ولی من فکر کنم فقط همون یه بار بود البته چون همون موقع از خواب پریدم یادم موند شبهای دیگه رو نمیدونم.

بابای گلم همیشه با خواب همراهمون بودی یا اون خوابی که دوستت دیده بود و زنگ زد و هر چند که نتونست تو مشکلم کمک کنه. اما همین قدر که بهمون این دلگرمی رو میدی کافیه. همون قدر که میفهمیم تو هم پا به پامون هستی  ممنون.

حلالمون کن. دعامون کن میدونم با تو بد کردم. من چوبشو تو زندگی خوردم .میدونم که حرفتو گوش ندادم وتو اصلا با این ازدواج موافق نبودی .دور از چشم تو با علی دوست بودم وووو

میدونم که یک سال تموم اذیتتون کردم. تا راضی به ازدواج م شدی اما بابا چوبشو خوردم  من و ببخش میدونم که تو بخشیده بودی.

بابا برام دعا کن برامون دعا کن

بابا از خدا بخواه که حداقل مامان و حالا حالا ها برامون حفظ کنه سایه اشو رو سرمون نگه داره.

بابا باغتو امسال از عمو اینا گرفتم گفتم خودم مراقبشم . بابا تو کمکم کن اول از خدا خواستم دوم از تو

فعلا یه کارایی کردم اما بابا من زنم مثل مردا نیستم. حتی قبول نمیکنند موقع اب نظارت  داشته باشم. میدونم که از ساعت ابمون برمیدارند برای باغهای خودشون اما همون برادرت نمیزارند تو کمکم کن.

بابا زنبورهات و که ازدست دادیم همه اون 70 تا  کندو رو.

کسی از فامیل گردن نگرفت با این که عمه این هاداشتن و تو همیشه کمکشون بودی.  گفتیم شریک ی گفتیم به اندازه خوردن خودمون و فقط باشه چون یادگاری بابامه .اما قبول نکردن.

علی سپرد به یه اقایی اما اونم دوسال بعد مرگت گفت همه از بین رفتن تمام وسایلشو هم پسمون نداد دستگاهای عسل گیری...

بابا اون دوسال هم به ما چیز  ه قابل توجه ای نداد.

تموم محصول های باغتو بعد مرگت دیگه ندیدم مثل اون دورانی که بودی.

بابا تو 20 سال رییس بانک بودی همون بانک موقع استخدام با اینک ه شرایطشو داشتم اما به این توجه نکرد که من دخترت تو هستم به حرف عموم کرد و پسرعمه منو استخدام کرد همون یه ذره امیدی که داشتیم.

میدونی چه قدر سخته که عموت بیاد به رییس سرپرستی که دوست صمیمی توست  بگه دخترشو نگیرید اما خواهرزادهاشو که داره تازه لیسانس میگیره بگیرید  ومنی که دو سال از مدرک گرفتنم  گذشته هر دو تامون هم مدیریت بودیم و من یه عنوان فرزند کارمند حق داشت م نگرفتنم 

یادمه که سال اخر ی که بینمون بودی چه قدر برای این مساله زحمت کشیدی  که منو استخدام کنی اون سال استخدام نداشتن اما بعد مرگت...

میدونم که ازاون همه زمین و اب که داشتی فقط اونایی رو تونستیم بگیریم که سند داشتیم بقیه که شراکتی بود اصلا اسمشو نمیارند زیر بار نمیرند عیب نداره خدا بزرگه

سال به 12 ماه نه تو دعوتی هاشون هستیم نه مسافرت های دسته جمعی.

اگه ما دعوت کنیم میان ولی دیگه هیچی .انگار نه انگار که ماهم برادر زاده هاشونیم

عمه ز که تا روز هفتت اصلا نیومد پسرش از مکه اومده بود..

بابای گلم خدا خیلی کمکمون بوده تنها امیدمون تنها پناهمون 

بابا دوستت دارم تا همیشه چه باشی و چه نباش

بابا تو رو سپردم به خدا نمیدونم کجایی و چه میکنی اما  میدونم که  خدا بهترین ه و همیشه  ایشالله جایگاه خوبی بهت میده

هنوز صبحها موقع اذون بیدار میشم نمازمو میخونم

میدونم که تو باعثی  که من از رو عادت با صدای اذون بیدار شم

میدونم که چه قدر اون لحظه های که نماز میخوندی خوب بود ومن قدرشو ندونستم

اینکه  هر روز ساعت 5 و نیم بیدار میشدی  نماز و قران میخوندی نیم ساعت ورزش میکردی بعد همه ماهارو بیدار میکردی مجبورمون میکردی تو حیاط نفس بکشیم کمی هوا بخوریم ورزش کنیم میگفتی برای سلامتی خوبه که هوای تازه بخورید برای سلامتی خوبه که موقع افتاب زدن  خواب نباشی بابا حالا میفهمم.

بعد صبحانه میخوردیم ویا مدرسه میرفتیم ویا تو میرفتی بانک .همیشه مارو مدرسه کلاس و.. ومیبردی و میاوردی وسط بانک مرخصی میگرفتی.

همیشه همه جوره تامین بودیم هیچ وقت کمبودی حس نکردیم. هر چی که میخواستیم داشتیم .اخلاق خاص تو الان که یادم میاد دلم و اتیش میزنه .میبینم چه قدر همه چی مرتب بود همه چی خوب بود.

دوستت داریم دوستت دارم.

 

 

 

 

/ 0 نظر / 4 بازدید