1

سلام

امروز روز بدی نبود خوب هم نبود بعد دیدن عشق ممنوع صبحانه خوردن  در جوار خانواده محترم شوهر جان

یه دفعه ریختن همه دم ودستگاه کل اپارتمان رو جمع کردن

به علت شاکی خصوصی

واقعا که مردم هم بیکارند حالا دیگه نه عشق ممنوع ونه اخبار...تا اطلاع ثانوی

اپارتمان های بغلی دارند فقط ساختمان ما

متفکر

 نزدیک بود منو برق بگیره در یه عملیات عجیب غریب خودم با ورم نمیشه واقعا اون موقع اجل دورم بود یا اینکه چم بود عقل هم داشتم

نمیدونم میخواستم سر سیم پنکه  رو دراز کنم تا به پریز برسه یه پریز سیار  ماده  دو تا نر

گرفتم اون یکی  نر رو برای عوض کردن سر رابط گرفتم به جای اینکه یه پریز نر و یه پریز ماده وصل کنم ونر بزنم تو دیوار ماده رو هم وصل کنم به سر سیم پنکه

دو تا پریز نر وصل کردم   یک طرف زدم تو پریز

اون یکی رو تو دستم

یه لحظه دستم بد سوخت

اول نفهمیدم چی شد یه لحظه نمیدونم یه حالی که اصلا کجام چی شد بعد به خودم اومدم سریع از پریز در اوردم

باورم نمیشد همچین کاری کردم مثل اینکه  یه سر سیم  و به پریز بزنی اون سر سیم رو لخت تو دستت بگیری

وای چه کردم

نمیدونم  خدا یا  شکرت

ممنون رحم کردی به دختر 5 سالمه به مادر وخواهرام وشوهرم

به خودم

من هنوز خیلی کار دارم

نمیدونم چی میشداگه من میزدم تو برق همون جا ول میکردم بعدا بچه ها می اومدند //وای  خدایا شکرت

یا میزدم تو برق اون سر محکم تو دستم میگرفتم 

یا میزدم تو برق به خاطر سنگینی از دستم نمی افتاد

شکرت خدایا

/ 4 نظر / 7 بازدید
ماسح

کسی می تونه جلوتر از زمان باشه؟!

ناهید کوچولووو

خدا خیلی بهت رحم کرده واقعا ..

نازی

[گل]

عسل

واقعا بعضی ها بیکارند متاسفم ببراشون[سبز]