سر اغاز

نمی دونم از کجا شروع کنم

امروز اون کاری کرد تو عمرم شاید جلو جمع نکرده بود

اگه بگم که این کارو  نکرده بود دروغ گفتم ولی جلو جمع این کارو نکرده بود

میدونی اون با همه مردا فرق داره دل مهربونی داره ولی

هیچ وقت من راحت از دست اون و کارش نبودم

 نمی دونم چی می شه ولی هیچ وقت مثل مردای دیگه نبود نه از شاخه گلی نه از مهربونی جلو جمع  هیچ جیز انگار که اون زنه و منم مردم

 

اماوقتی تنهاییم خیلی خوبه وقتی هر چی بخوام برام می گیره 

 وقتی بی نهایت مهربونه

انگار که تنهاییم خود خود ش می شه همون که من عاشقشم

می گه جلو جمع به من محبت نکن من خوشم نمی یاد اینکارا لوس بازی

اخه چرا

کار همه رو راه می ندازه  گره گشا مدام مردم دعاش میکنند ولی من و نمی فهمه

نمی فهمه که منم زنم احساس دارم ولش  کن

می دونی دفتر خاطراتمو هر وقتی وقت کرد م یواش یواش منتقل میکنم اینجا می خواهم بدون هیچ قیدو بندی این جا مطلب ویا درد دلمو بنویسم


حالا یه شعر از یه اهنگ می نویسم شاید ربطی به موضوع نداشته باشه

ولی برای دل گرفته من خوبه

 

نیمه شبان  تنها     در دل این صحرا         گمشده خود را    می جوییم

من که هم آوازم     با سخن سازم   راز جدایی ها می گوییم

رفت و  نوای غم ز طنین ترانه من نشو نود

رفت وکلامی  هم دل من دگر از غم او نسورود

  شد سپری عمری خبر از مه  رفته من نرسید

وین به پیامی هم گره از دل خسته  من نگوشود

 

   من کیم        آی             مانده به لب هام

اتش عشقی در دل شبها          راه گریزم می بندد

خسته تنها          ماه ثریا بر شب تارم می خندن

 

در خلوت شبها تنها منم         حیران زراه نا پیدا منم

افتاده  ای از  پا در راه اووو

دلداه ای مست و رسوا منم

بی پروا منم

بی پروا منم

/ 0 نظر / 8 بازدید