زندگی با ادماش برای من یه قصه بود

توی این قصه کسی با کسی اشنا نبود

همه خنجر تو ی دست و  خنده روی لبشون

توی شب صدایی جز گریه بی صدا نبود

نمیخوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دل و وا نمیکنه

قصه های پشت این پنجره ها                      غم و از دلم جدا نمیکنه

قصه  ی ماتم من هر چی که  بود هر چی که هست

قصه ی ماتم قلب خسته ی  یه  ادمه

وقتی خواب دیگه دیره نمی خوام قصه بگم

از غم وغصه برات هر چی بگم بازم کمه

نمی خوام مثل همه گریه کنم

دیگه گریه دل و وا نمیکنه

قصه های پشت این پنجره ها

غم واز دلم جدا نمیکنه

هدفی ندارم

/ 1 نظر / 11 بازدید
سپیده

خوبی دوستم؟ نمینویسی؟